کوچک است ، گريه ميکند
، محبت می کنند. شير ميخواهد جان می دهند ، راه ميرود برايش ميدوند ، حرف ميزند سراپا گوشند
، چشم هايش بسته است برايش چراغ راهند ، هر شب خورشيد و ماه را زير پتويش می گذارند ، تا سحر نوازشش می کنند ، آب نبات می خواهد از خون دل برايش شربت گوارايی از عشق و محبت می سازند. ! آنقدر والاست که خداوند عشق " آفروديت " سر تعظيم فرود می آورد
..بزرگتر شد ، می فهمد ، احساس ميکند ، دلش ميخواهد بتپد ، خداوند عشق ديگر عشق نميفهمد
استقلال می خواهد . . . می ترسانند
می خواهد بياموزد . . . ديکته می کنند
می خواهد تجربه کند . . . توبيخش می کنند
می خواهد دلش بلرزد . . . متهمش می کنند
می خواهد عاشق شود . . . گناهکار است
.عشقی که با ذره های محبت از سينه های مادر در دهانش جاری شد ، ناگهان در نوجوانی به پشت سد های تاريک غيرت و تعصب که برايش ساختند برخورد، ايستاد و گنديد. گرمای دست پر مهری که راه رفتن را به او آموخت ، در سايه خشونت و بدبينی ، زنجير دار پر پروازش شد
.دوباره گريه می کند ، اسير است ، می خواهد حرف بزند دوباره برايش حرف می زنند ، حالا ديگر چشمانش باز است ولی باز هم برايش می بينند ، سر خورده می شود ، عشق را فراموش ميکند، فکر می کند هميشه اشتباه می کند ، فکر می کند گناهکار است ، آنقدر باور های خودشان را به او تلقين کردند که فکر ميکند همه بد هستند ، خودش هم بد است ، فکر می کند هميشه در اشتباه است ، پرنده احساسش در قفس سينه مرده است ، آنرا کشتند