تبليغاتX
با تو دوباره زن شدم......!

با تو دوباره زن شدم......!

این عشق ....به این سختی....به این تردی....به این نازکی....به این نومیدی.....

این عشق...به زیبایی روز وبه زشتی زمان وقتی که زمان بد است....

این عشق ..این اندازه حقیقی .

.این عشق به این زیبایی ..به این شادی...

ای عشق همان جا که هستی بمان..همان جا که پیش از این بودی ...بمان..مرو..بمان همان جا که پیش از این بودی ...

ما که عشق آشناییم از یادت نبرده ایم ...تو هم از یادمان نبر...

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط لیلاس  | 

این روزها عجیب هوای عشق دارم...انگار قلبم دوباره  هوای تپیدنهای بی هنگام روکرده...مگه فصل پائیز نیست...؟؟ مگه عشق مال بهار نیست....؟؟ مگه خزون یاد اور غروب عشقها نیست...؟؟ مگه نمیگن پائیز افسردگی میاره...؟؟پس قلب من چشه......؟..چرا در طلوع...غروب خورشید...در برگهای رنگارنگ...در تموم چیزهایی که نشونه های پائیزی دارن... سرخوشی وشادی کودکانه عشق رو میبینه......آی عشق.............تو فصل تازه ای..همیشه....
+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط لیلاس  | 

انگار اگه یه روز صبح که از خواب پا میشم شوق وعشقی تو قلبم احساس نکنم اون روز غم انگیزه....شادیهای ناشی از حضور احساسی متفاوت در روح وقلبم همیشه روزها ولحظاتمو متفاوت کرده وپر از شور هستی...تنها روزهایی که با احساس دوست داشتن از خواب بیدار شدم روزهای عمر وزندگی من محسوب میشن...وسن واقعی من تنها به تعداد این روزهاس....روزهای عشق ودوستی وشور ومستی...من میدونم چند سالمه....شما چطور...؟؟؟

این روزها خیلی ها نمیدونن واقعا چند سال دارن..

+ نوشته شده در  88/01/16ساعت   توسط لیلاس  | 

سال نو مبارک....

سالی پر از عشق واسه همه آرزومندم......

+ نوشته شده در  88/01/08ساعت   توسط لیلاس  | 

کوچک است ، گريه ميکند ، محبت می کنند. شير ميخواهد جان می دهند ، راه ميرود برايش ميدوند ، حرف ميزند سراپا گوشند ، چشم هايش بسته است برايش چراغ راهند ، هر شب خورشيد و ماه را زير پتويش می گذارند ، تا سحر نوازشش می کنند ، آب نبات می خواهد از خون دل برايش شربت گوارايی از عشق و محبت می سازند. ! آنقدر والاست که خداوند عشق " آفروديت " سر تعظيم فرود می آورد

..بزرگتر شد ، می فهمد ، احساس ميکند ، دلش ميخواهد بتپد ، خداوند عشق ديگر عشق نميفهمد

استقلال می خواهد . . . می ترسانند

می خواهد بياموزد . . . ديکته می کنند

می خواهد تجربه کند . . . توبيخش می کنند

می خواهد دلش بلرزد . . . متهمش می کنند

می خواهد عاشق شود . . . گناهکار است

.عشقی که با ذره های محبت از سينه های مادر در دهانش جاری شد ، ناگهان در نوجوانی به پشت سد های تاريک غيرت و تعصب که برايش ساختند برخورد، ايستاد و گنديد. گرمای دست پر مهری که راه رفتن را به او آموخت ، در سايه خشونت و بدبينی ، زنجير دار پر پروازش شد

.دوباره گريه می کند ، اسير است ، می خواهد حرف بزند دوباره برايش حرف می زنند ، حالا ديگر چشمانش باز است ولی باز هم برايش می بينند ، سر خورده می شود ، عشق را فراموش ميکند، فکر می کند هميشه اشتباه می کند ، فکر می کند گناهکار است ، آنقدر باور های خودشان را به او تلقين کردند که فکر ميکند همه بد هستند ، خودش هم بد است ، فکر می کند هميشه در اشتباه است ، پرنده احساسش در قفس سينه مرده است ، آنرا کشتند

+ نوشته شده در  87/12/03ساعت   توسط لیلاس  | 

·         نمی دانم خدا سیب بیشتر دوست دارد یا انار
سیب عطر دارد , انار دل
به این فکر کردم چطور است دل انار را در بیاورم بمالم به عطرسیب.
می دانم دلم جوانه می زند از زیر پنجه های سینه ام
راستی یادم بماند بپرسم " تو " کجاست
خدا حتما می داند ,
کاش خدا آنقدر بماند که دلم میوه هم بدهد بعد از جوانه اش
"
تو یک دانه سیب , یک دانه انار
هر دویش را می دهم به خدا
نه
سیب مال خدا
انار مال من و " تو"
دانه دانه اش می کنم
یک دانه من
یک دانه " تو"
دانه آخرش هم , مال تو

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط لیلاس  | 

اگه کسی به دنبال زیباترین ..کاملترین...انسانی ترین...اصیلترین...لذت بخش ترین وماندگارترین لحظه زندگی در حال جستجو باشه فقط وفقط اون لحظه رو در عشق ورزیدن میتونه پیدا کنه ونه در هیچ جای دیگه ....این راز خلقت انسانه
+ نوشته شده در  87/11/07ساعت   توسط لیلاس  | 

هنوز فصل های  عاشقانه ای که در رمان "دن آرام" میخائیل شولوخوف خوندم یادمه...

چقدر قصه عشق گریگوری وآکسینا  زیبا بود وواقعی...ودر عین حال تراژیک...چند وقت پیش دوباره این رمان رو خوندم وفکر کردم حتی قصه های عشق هم خیلی دچار تغییر شده...عشقهای ممنوع که بسیار پیچیده تر....دلم میخواست همه چیز به روشنی وسادگی و بی شائبه گی عشق تصویر شده در "دن آرام" بود

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت   توسط لیلاس  | 

گاهی احساس میکنم زندگی کردن بسیار سخته...و اگه نتونیم از دوست داشتنی های اطرافمون کمک بگیریم سخت تر هم میشه چون همه چی  بی معنی  واحمقانه جلوه میکنه وخوب واقعیت اینه توانایی واستعداد آدمها در این زمینه متفاوته اما مطمئنم وتقریبا شک ندارم عشق به زندگی از عشق به آدمها متولد میشه..اما در هر شرایطی حتی عاشق بودن زندگی سخته بجز زمانی که :

 باچشمان بسته وعدم ادراک  هرآنچه که میبینیم زندگی کنیم.....

+ نوشته شده در  87/10/02ساعت   توسط لیلاس  | 

نگاهت چه رنج عظیمی است

وقتی بیادم می آورد

که چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته ام............................

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت   توسط لیلاس  |